من درد مشترکم مرافریادکن

قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی یاچیزی چنان که ببینی یاچیزی چنان که بگویی من دردمشترکم ...مرا فریادکن

عاشقانه آرام...نادرابراهیمی

یکشنبه 4 تیر‌ماه سال 1391 01:45 نویسنده: همیشه بهار چاپ
... عادت ردتفکراست وردتفکرآغازبلاهت است وابتدای ددی زیستن، انسان هرچه دارد؛محصول تمامی هستی خویش رابه اندیشه سپرده است،ومن پیوسته می اندیشم ؛ که کدام راه،کدام مکتب وکدام اقدام،درفروریختن این بنامی تواندتاثیربیشتری داشته باشد وهمیشه خاطرات عاشقانه ازنخستین روز،نخستین ساعت،نخستین لحظه،نخستین نگاه ونخستین کلمات آغازمیشود همانگونه که سیاست ازنخستین زندان،نخستین شلاق ونخستین دشنام های یک بازپرس... عشق نفس نخستین است ودرد؛دردجاری، نخستین همیشه... سن مشکل عشق نیست زمان نمیتواندبلوراصل راکدرکند مگرآنکه توپیوسته برق انداختن آن را ازیادبرده باشی
نظرات (6)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
درود
وب خوبی داری..
خوشحال میشم تبادل لینک داشته باشیم..
امتیاز: 0 0
سروش
زمان نمیتواندبلوراصل راکدرکند مگرآنکه توپیوسته برق انداختن آن را ازیادبرده باشی


با سلام
فوق العاده بود مرسی از انتخابت. یه داستان براتون میفرستم که شاید زیاد به متن شما ارتباط نداشته باشه اما واسه برق انداختن بلور اصل خوندنش خالی از لطف نیست :

« خداوند از انسان چه می خواهد؟!...»
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد
« نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!!!»

نوشته محمدرضا نعمت اللهی؛ بر اساس کپسول مسئولیت استاد کورش




























امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاسگذارم دوست من...
ناگریز
سلام خیلی وقته از شما خبر ندارم اگه تونستی یه ایمیل به من بزن .
امتیاز: 0 0
محمد جواد زارعی http://www.kodakeghazal.blogfa.com
دعوتید به خوانش شهر و داستانی کوتاه
[گل][گل][گل]
امتیاز: 0 0
نگار
این کتاب به جرات میتونم بگم کتاب زندگیه منه.
این کتابو من 4 بار خوندم...
1 شاهکار از نادر ابراهیمی هستش..
امتیاز: 0 0
gg
http://amour-en-portrait.ca.cx/
امتیاز: 0 0